|

سلام
ايندفعه نميخوام از خاطراتم بگم.. فقط اومدم برنامه روزانه ي خودمو براتون بنويسم تا بدونين اونجا كه هستم از صبح تا شب چي كار ميكنم
خب شروع ميكنيم :
ساعت 5/4 بيداري ميزننو بايد از تخت بپريم پايين 
تا ساعت 5 بايد تختمون آنكارد كنيمو سرويسمونو بريمو پوتينامونو پا كنيم
تا ساعت 5/5 صبحانه(واي چه صبحونه اي .. آدم ميگه صبحونه دهنش آب ميوفته ؟! )
تا ساعت 6 به خط ميشيمو سلاح تحويل ميگيرم
از ساعت 6 ميريم بالاي يه تپه كه خيليم شيب داره و شروع ميكنيم به دويدنو تمرين خيز و گريز ..( از اون طرفم فرمانده دادو بیداد میکنه که سریعتر.. سریعتر ؟!!)
وقتي تمرين خيز تموم ميشه شروع ميكنيم به تمرين عبور از موانع...
حدود ساعت 45/9 يه استراحتي ميكنيم
ساعت 10 تا 11 تمرين دفاع شخصي ميكنيمو از ساعت 11 تا 12 تمرين استتارو سنگر كني
__ البته روزايي كه تيراندازي داريم از ساعت 9 ميريم ميدون تير تا 12
ساعت 12 حركت ميكنيم به طرف يگان واسه ناهار..
ساعت 5/2 هم هر كسي ميره سر شغل خودش(مثلا مني كه توي ستاد كار ميكنم ميرم ستادو كاراي ستاديمو انجام ميدم ـ نمازم که هیچ دیگه .... )
آها قسمت اصليو يادم رفت بگم... ما توي يگانمون سه دسته ايم...
يه دسته بچه هاي " ش م ر " كه آموزش مبارزه با عوامل شیمیایی و... رو دارن
يه دسته بچه هاي " مخابرات " كه بيسيم چينو اونام آموزش بيسيمو از اين موردارو دارن
و دسته " تــــكاور " كه من بيچاره از شانس بدم افتادم توي اين دسته !!
ساعت 6 عصر تمام كارمون تموم ميشه – ساعت 7 شام ميدنو تا 8 ميخوريمو تموم..
ساعت 8 پوتينامونو واكس ميزنيمو ساعت 9 هم چه خوابت بياد چه نياد خاموشي ميزننو بايد بخوابي
(در ضمن این برنامه خالی از نگهبانی بود که ازش یادی نکردم  !!)
ولي در كل بايد بگم سربازي آدمو بيدار ميكنه...
سربازي 2 ساله ولي تجربش به اندازه ي 20 سال زندگيه
الان ميفهمم كه چقدر زندگي با ارزشه..
الان ميفهمم كه زندگی کردن چقدر سخته..
الان ميفهمم كه برای زندگیو چیزایی که دوسش داری باید بجنگی ..
الان ميفهمم كه دوست كيه دشمن كيه..
الان ميفهمم كه هیچ کاری نشد نداره..
الان میفهمم که چرا میگفتن مرد توی سختیا مرد میشه..
آره الان میفهمم..
.jpg)
براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است تويي که تصور حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعري مي سرودم آن گاه زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم تا شايد جاده اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد که مرهمي شود براي دلتنگي هايم
|